خدا از هرچه پنداری جدا باشد
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد
هراس از وی ندارم من
هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من
خدایا بیم از آن دارم
مبادا رهگذاری را بیازارم
نه جنگی با کسی دارم نه کس با من
بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟
نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان
نه از کفر و نه از ایمان
نه از دوزخ نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پیمانه می خوردن
خدا را می شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا را می شناسم من
من که با دور ترین مرغ هوا دوست شدم
پـس چرا چشم من از خواب تهی ست؟
قلب من از درد پر است
صورتم از شور تهی ست
پنجره بسته دل
گره نگشاید از آه َ دمادم یکدم
جیب مان را پر عادت کردند
دستمان را نرساندند به سرشاخه هوش
خوابمان را به صـدای سفر آینه ها آشفتند
این مطلب برای من ایمیل شده بود با این عنوان:
"این یكی از موثرترین متن هایی بوده كه من در طول زندگیم خوندم وتوصیه میكنم از دستش ندید!!!"

یار من آئینه داده دست مان
تا ببینم هر زمان او را عیان
رسم این آئینه را با من بگو
تا همیشـه تا ابد با من بمان